|
چند خو|هر و بر|در معمولی!
َاتاق خواب شماره یک.
نصف شب است، سیدمهدی سرش را بالا میآورد و فاطمه سادات که معصومانه خوابیده است را تماشا میکند، از روی میز کنار تخت گوشی موبایلش را در میآورد و سرش را در گوشی فرو میکند. پیامکی مینویسند: "بیداری خوشکل؟" ارسال میکند به مهندس علوی... دوباره فاطمه سادات که معصومانه خوابیده است را تماشا میکند. دستی به موهایش میکشد و نوازشش میکند... دوباره سرش را میکند در گوشی...
اتاق خواب شماره دو.
مریم پیامی نمیدهد... مریم شرم دارد... مریم میداند سیدمهدی زن دارد مریم میداند سیدمهدی شمارهاش را الکی گرفته است و وقتی صدایش را شنیده است دیگر ولش نکرده است... مریم میداند او پسر همسایهشان است و تازه از مکه و ماه عسل برگشتهاند. مریم او را میداند و میشناسد و سیدمهدی مریم را نمیداند و نمیشناسد...
اتاق خواب شماره یک.
سیدمهدی دوباره سرش را در گوشی میکند فاطمه سادات خواب است، به گمانش خدا هم خوابیده است و این صحنهها را نمیبیند... اسمس دیگری میدهد: "این ناز تو اوج نیازت منو کشته... دوست دارم بغلت کنم و سرمو بزارم رو سینت"
اتاق خواب شماره دو.
مریم گریه میکند و گوشیاش را خاموش...
اتاق خواب شماره یک.
سیدمهدی موهای فاطمه سادات را نوازش دیگری میکند و همسرش بیدار میشود... نگاه عمیقی به صورت و ریشهای پر پشت و بلند و قیافه معصوم شوهرش میکند... با خود میگوید: چه شوهر خوبی دارم... قربونت برم پا شدی نماز شب بخونی... قربون جدّم برم... خداروشکر شوهرم سیّده...
اتاق خواب شماره سه.
احسان سرش پایین است، شرم دارد به صورت فاطمه سادات نگاه کند، برادر دختر میگوید: خب اینم فاطمه سادات خانم... راحت با هم صحبت کنید... بحث ی عمر زندگیه خجالت نکشید... توکل بر خدا... من میرم با اجازه...
برادر دختر از اتاق خواب خواهرش خارج میشود و احسان شروع میکند به صحبت کردن: بسم الله الرحمن الرحیم...
فاطمه سادات به عکس رهبرش در گوشه اتاق خیره میشود و میگوید: من خیلی ولائی هستم، قبول داشتن رهبر برام خیلی مهمه، نه قبول داشتن حرفی، قبول داشتن عملی...
احسان در خصوص حرفهای رهبر از ساده زیستی و ازدواج ساده صحبت میکند، دختر میگوید: من حرفای حضرت آقا رو در مورد ساده ازدواج کردن قبول ندارم!
پسر با خود فکر میکند آیا این دختر واقعا ولائی است؟!
اتاق خواب شماره چهار.
سیدمهدی در اتاقش را قفل میکند و کت و شلوارش را تنش میکند، وبکمش را روشن میکند و خودش را به زینب سادات نشان میدهد، از زینب سادات تقاضای عکس میکند! قصدش ازدواج است!!! این یازدهمین دختری است که اینترنتی خواستگاریاش میکند و از آنها عکس میخواهد... زینب سادات عکسی دروغی را از اینترنت به او نشان میدهد... یک دختر محجبّه است... زینب سادات میگوید: چقد تو قیافت مظلوم و مثبته... مثل شهداء... سیدمهدی میگوید: اتفاقا آرزوم اینه توی شلمچه عقد کنیم...
سیّدمهدی هم زمان با زهرا در حال چت کردن است، میگوید دوست دارد شماره زهرا را داشته باشد تا نصف شبها برای نماز شب و اول وقتها برای نماز اول وقت به زهرا میسکال بیندازد... زهرا قند در دلش آب میشود... با خود میگوید: وای چه پسر خوبی... شمارهاش را در صفحه مسنجر مینویسند...
سیدمهدی شماره را در گوشی ذخیره میکند: مهندس جلالی...
اتاق خواب شماره سه.
فاطمه سادات شمارهاش را به سیدمحمد میدهد و سیدمحمد به او میسکال میاندازد... فاطمه سادات شماره را سیو میکند: سمانه سید! قرار است با هم در خصوص ولایت فقیه بحث کنند و مشاوره بدهند و قرار است سیدمحمد فاطمه سادات را راهنمایی کند!
شماره سیدمحمد به نام سمانه سید در کنار شمارههای چند پسر دیگر قرار میگیرد...
اتاق خواب شماره دو.
از دفتر آقا تلفن میزنند و وکالت میگیرند... دقایقی بعد احسان و مریم به عقد یکدیگر در میآیند.
اتاق خواب شماره سه.
سیدمهدی سرش پایین است، مثلا شرم دارد به صورت فاطمه سادات نگاه کند، برادر دختر میگوید: خب اینم فاطمه سادات خانم... راحت با هم صحبت کنید... بحث ی عمر زندگیه خجالت نکشید... توکل بر خدا... من میرم با اجازه...
سیدمهدی شروع میکند به صحبت کردن: بسم رب الشهداء و الصدیقین...
فاطمه سادات میگوید تا به حال با هیچ نامحرمی رابطه نداشته است، صدای زنگ اسمس موبایلش میآید... پیام ازسمانه سید... فاطمه سادات کمی بیشتر خودش را در چادرش میپیچد و سیدمهدی با خود میگوید که چه دختر محجبهای است این فاطمه سادات...
نزدیک نماز است فاطمه سادات و سیدمهدی حدودا به توافق رسیدهاند و به زودی ازدواج خواهند کرد، زنگ اسمس موبایل سیدمهدی میآید پیام از مهندس جلالی... نوشته است: این بار یادت رفت منو برای نماز اول وقت خبر کنی خودم بهت اسمس دادم داداشی!
اتاق خواب شماره یک.
فاطمه سادات و سیدمهدی نماز صبح را به جماعت خواندهاند و در سجاده نشستهاند... صدای زنگ اسمس فاطمه سادات... پیام از سمانه سید... سلام امروز میای باهم دیگه بحث ولایت فقیه کنیم؟ پارک لاله ساعت سه... التماس دها خواهرجونم...
فاطمه سادات به سیدمهدی میگوید امروز با دوستش سمانه قرار دارد... و بعد از دانشگاه نمیآید خانه... سیدمهدی لبخندی میزند و گوشیاش را در دستش میگیرد و یک پیام به زهرا میزند:
سلام آبجی امروز میای بریم کهف الشهداء ولنجک؟!
بیتالشهدای م.ن شمارهی بینهایت.
برنامههای اردوی بچههای روستایی مناطق محروم کرمان را تمام کردهایم، سیدمجتبی دارد ریز برنامهها را مجدد چک میکند... چقدر در مقابل طلبههای مبلّغ مناطق محروم احساس حقارت میکنم...
سرم را رو به آن پارچه گونی انتهای بیتالشهداء میگیرم و فریاد میزنم...
دلم خون است... سینهام میسوزد...
میخواهیم مشاوره کنیم... میخواهیم در خصوص ولایت فقیه بحث کنیم... میخواهم برای نماز میس کال بیندازم تا بیدار شوی... بیا با هم برویم امام زاده صالح...
آبجی... داداشی... خواهر... برادر... مهندس جلالی... مهندس علوی... سمانه سید... سید سید...
م.ن به شلمچه شماها کافرم... م.ن در شلمچه شماها نجاست هم نمیریزم... م.ن به ولایت فقیه شماها مشرکم م.ن فضله خوک را هم بار این ولایت فقیه شماها نمیکنم... چادرت را محکمتر بگیر... ریشت را بلندتر کن... م.ن کهف الشهدای شما را بتخانه میدانم...
پشت سر هم از حجاب بگو، از میراث فاطمه بگو...
میراث فاطمه پاکی بود و وفاداری... م.ن به این مدل میراث فاطمه شما کافرم... فاطمه صورتش به خاطر چادر کبود نشد به خاطر وفاداری کبود شد...
راه دیگری ندارید؟؟؟ تصورتان این است با الفاظ خواهر و برادر رابطهها گل و بلبل میشود؟؟؟!!! چقدر از شما پدرسوختهها متنفرّم... شماها لجنید... به معنی دقیق کلمه... خبیثید و لیاقتتان برای همدیگر بودن است...
از آقا بگو... بگو حضرت آقا... م.ن حضرت آقا نمیگویم همان آقای خالی میگویم اما بیا ببین تو چقدر ولائی هستی و م.ن چقدر...
مجتبی سرش را میگذارد روی بالشت و چشمانش را میبندد... م.ن خون گریه میکنم و مینویسم...
ای کاش در کنارت بودم ح س ی ن... ای کاش در کنار یارانت شربت شهادت را نوشینده بودم ... ای کاش هم اکنون نفسم بالا نمی آمد و این مصبیتها را ندیده و نمیشنیدم... آن از کوفیان زمان ما که پس پیامبر خود را دعوت میکنند و با او به جنگ مینشینند... و این از شامیان زمان ما که برای مصیبت اهل بیت پیامبر شهر را آزین بندی میکنند... از ریههای این آدمها بوی خیانت به مشام میرسد...
خدایا خطا کردهام میدانم... ولی نمیتوانم در کنار چنین امتی زندگی کنم... جانم را بستان که طاقتم طاق شده است...
مدثّر هیچگاه مردمش را نفرین نکرد ابوتراب هیچگاه نفرین نکرد ممتحنة هیچگاه نفرین نکرد
فقط دعا کرد
اللّهم عجّل وفاتی سریعا...

* وام گرفته از وبلاگ یک نفر طلبه
تعداد بازدید 1515 تعداد نظرات 11
|
نظرات
سلام.منم از این دسته بودم.تو ظاهر گیر کرده بودم...اما الان خوبم...خدا رو شکر توبه روح آدمو جلا میده...دعا کنید انسان و مسلمون باقی بمونم.
یا علی ع
اونهاییی هم که به خیال خودشون خیلی باخدان، هرکار اشتباهی رو انجام میدن و می نویسن به پای رفاقت با خدا...
بفهمیم که هر دوش غلطه.
شیطون رو دست کم نگیریم... اون کارشو خوب بلده.می دونه واسه هرکس از چه راهی وارد بشه. خدا همه رو حفظ کنه.
واقعا جای تاسف داره ...و شرم !
به اسم اسلام به نام اسلام به یاد اسلام به رنگ اسلام به شکل اسلام ...اما نه برای اسلام برای شیطان !
اما .....
عمر لعنت الله هم نماز میخوند اما نماز عمر کجاو نماز علی علیه السلام کجا .. پس باید گفت من از نماز ....!!!
ابن ملجم قاری ممتاز قران دل کمیل رو برد پس باید گفت من از قران .....!!!
ولایی تر از زبیر به ولایت نبی کسی نبود اما بعد چی شد .... پس من باید بگم ....!!!
و تو خود بخوان حدیث مفصل از ....!!!
الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئِكَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِیمٌ(سوره مبارکه نور آیه 26)
زنان ناپاک از آن مردان ناپاکند، و مردان ناپاک نیز به زنان ناپاک تعلّق دارند؛ و زنان پاک از آن مردان پاک، و مردان پاک از آن زنان پاکند! اینان از نسبتهاى ناروایى که (ناپاکان) به آنان مىدهند مبرّا هستند؛ و براى آنان آمرزش (الهى) و روزى پرارزشى است!
هر چند ولاییهای واقعیشم کم نیستن
یا علی و التماس دعای فرج
تلفن روابط عمومی 09375752004 کریمی
http://www.sokhtegan.com
بااین که پیچیده بود ولی حرف نداشت.احسنت
واما نتیجه گیری:
همدیگرو بیدارکنیم تاگوشیامون روشارژ کنیم.فاطمه سادات بازینب سادات سمانه سید هستند و...مجتبی نفهمیدم کیه!
گفتم بهتون!پیچیده بود!
:)
وان مي شود كه وقتي در دانشگاه كلاس درس تنظيم خانواده[حدف شد]
.......[حذف شد]..............
وان مي شود گريه هاي ان پرچم تكان دادن ها
روزگار ان مي شود كه اندوه تاكسي مي ماند و سه هزار ميليارد كنارش
--------------- ---------
کامنت این دوست محترم بنا بر قوانین سایت تبیین حذف شد